X
تبلیغات
مدیسه
رایتل
دوشنبه 28 تیر‌ماه سال 1389
ملا نصرالدین



« ای برادران مسلمان٬ هنگامی که سخن خنده داری از من شنیدید و دهن خود  را به هوا باز کرده و چشم ها را بر هم نهاده آنقدر قاه قاه خندید که از خنده روده بر شدید و به جای دستمال چشم ها را با دامن خود پاک کرده و لعنت به شیطان گفتید... گمان نکنید که به ملانصرالدین می خندید ... ای برادران مسلمان٬ اگر می خواهید بدانید که به که می خندید٬ آینه را دستتان بگیرید و جمال مبارک خود را تماشا کنید...»


میرزا جلیل قلی زاده - روزنامه ی ملانصرالدین

شماره ی ٬۱ هفتم آوریل ۱۹۰۶ میلادی

یکشنبه 6 تیر‌ماه سال 1389
این ره که تو می روی...!*


زن ایستاده بود. من هم. من آرام بودم و به شکوه خانه می نگریستم؛ به طواف پروانه وار مردمی که همه یک رنگ بودند. زن اما آرام نبود. تمام وجودش مضطرب بود و نگران،تنها گذر کاروان را نظاره می کرد. فریاد های "الله اکبر" انگار بر تشویش زن می افزود. گویی درمانده بود و کمک می خواست. مردی از کاروان جدا شد و به کنار زن رسید. «چی شده حاج خانم چرا حرکت نمی کنی؟ هنوز هفت دور نشده ها!» زن با شرم سرش را بی آن که از جایش تکان بخورد جلوتر برد: «گ... گ...گمونم وضو ندارم!» مرد برافروخته فریاد زد: «وضو نداری؟! حالا می گی؟! برو خانم، برو وضو بگیر یه گوشه بشین ببینم چه کار می تونم برات بکنم! هر چی تا حالا انجام دادی پرید! برو خانم برو!» مرد با خشم از زن جدا شد و به کاروان پیوست. زن هنوز با حسرت به کاروان می نگریست که از او دور می شد. شاید دلش هنوز با کاروانی بود که داشت او را جا می گذاشت و به سوی رستگاری پیش می رفت. آرام آرام از کعبه دور شد. به مقابلم که رسید چشم هایش را دیدم که در غربت غمگینشان اشک قد کشیده بود. خواستم چیزی بگویم، نتوانستم. برگشتم تا رستگاری مرد و کاروان را ببینم، زن در انبوه جمعیت گم شد. 


_____________________________________

"عنوان" برگرفته از گلستان سعدی، باب دوم، حکایت ششم

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی/ این ره که تو می روی به ترکستان است

سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389
هر شب... تنهایی! *


عطیه: حمید! ... حمید!

حمید: بله!

عطیه: امشب خیلی اذیتت کردم.

حمید: بله!

عطیه: قول می دی هر وقت دیگه دوسم نداشتی بهم بگی؟ 

حمید: بله! ... (سکوت) دوسِت دارم!

عطیه: دلم برا اون وقتا که انقدر این و نمی گفتی تنگ شده.

حمید: (زمزمه)

عطیه: چی؟

حمید: دیگه نمی گم!

عطیه: قبلنا این همه این و نمی گفتی ولی می فهمیدم دوسم داری.

حمید: (سکوت) تو چشمای من نگاه! (سکوت) این چشم یه آدم دروغگوه؟

عطیه: نمی گم که دروغ می گی. تو صدات دلواپسی اومده.  

حمید: تو امشب فقط به صدای من گیر نداده بودی که اونم الان... 

عطیه: خب من صدای تو رو می شناسم!  آهنگش و می شناسم. لحنت و می شناسم. تو وقتی تو خوابم مث خَر  خُر خرُ می کنی من می فهمم داری چی خواب می بینی!

حمید: (سکوت)

عطیه: چرا عصبانی نمی شی؟

حمید: خب دلیلی برای عصبانیت وجود نداره.

عطیه: اصلن تو خیلی وقته سر من داد نمی زنی!  

حمید: چی؟!

عطیه: اه ! حالم از این مهربونی الکیت به هم می خوره.  

حمید: من کی سر تو تا حالا داد زدم؟  

عطیه: حرف نزن!

حمید: (فریاد) من کی تا حالا سر تو داد زدم؟! بگیر بخواب!

عطیه: آره خوابمم میاد! چه عالی!  

حمید: (سکوت)

عطیه: برام با صدای خریت آواز می خونی؟  

حمید: بله!


(آواز) 

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد


روا مدار خدایا که در حریم وصال

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد**



______________________________________


* بخشی از فیلمنامه ی «هر شب تنهایی» نوشته ی کامبوزیا پرتوی و  رسول صدر عاملی.

** حافظ


   1      2      3      4      5      ...      12      >>