غروب است.
مرد با شور و اشتیاق از خانه بیرون می آید.
«یک کوچه ی تنگ٬
عابری خسته از دم و بازدم دود سیگار ٬
کودکی بادبادک به دست ٬
گربه ای روی دیوار همسایه ٬
ذرات معلق مرگ در هوا ٬
و سکوت ... سکوت... و باز هم سکوت!»
مرد ٬تنها٬خسته و افسرده به خانه برمی گردد.
شاید دوباره فردا...!
انسان همواره با انبوهی از گزینه های رفتاری روبه روست که فقط می تواند شمار محدودی از آنها را برگزیند : چشم خود را به بعضی از دیدنی ها بدوزد به بخشی از شنیدنی ها گوش فرا دهد دست پا و سایر اندامهای خود را برای انجام برخی کارها به کارگیرد. همگام با رشد قوای بدنی فکری و عاطفی و مهارت های علمی دایره گزینه ها به صورت تصاعدی گسترش می یابد به طوری که در هر لحظه هزاران کار امکان انجام می یابد و گزینش دشوار و دشوارتر میشود
انگار کن فردا خورشید که غروب کرد... ماه که گذشت و ستاره که شکست... در شفق احساس پیرمردی با نفسی گرفته از دود دل... و نه دود سیگار... تکیه زده به پرچین خیال کودکی هایش آسمان را خیره خیره می نگرد و با خود زمزمه می کند.... احساس خیال انگیز... رویا های دور دور... امروز که خورشید غروب کند... ماه بگذرد و ستاره بشکند... شاید فردایی دوباره........................
سلام داداش مهدی
از نوشته ی این پستت که بگذریم اخبار دانشگاه برام جالب بود!
جسد تو خوابگاه دختران؟؟ هنوزم معلوم نشده؟؟
عجب دنیایی داریم ما!
نمایشگاه کتاب رفتین؟ تازه با این وضعم خوش به حال شما. دانشگاه ما که اصلا قید این چیزا نیست!
راستی...
من دلم واسه بچگیام تنگ میشه اما دوست ندارم باز بچه بشم! پیریم خلاصه میاد... پس فکرشو نکن.
میگن بید در حال زندگی کرد. نه گذشته و آینده... توی زبون عامیانه ی خودمون می گن...
بزن و بخور غمشو نخور! :دی
در هر حال امیدوارم که دلت شاد باشه و تنت سالم.
به امید خدا