هر بار که پنجره ی قلبم را می گشایم ٬
گنجشک یاد تو به هوای دانه روبرویم می نشیند.
من و گنجشک٬
چشم در چشم هم به تو می اندیشیم.
می پرسم: «به چه فکر می کنی؟!»
می خواند:«به روزی که خودش دانه های محبت را کنار پنجره ی دیدار٬ برای من می پاشد.»
شوقی غم آلود اشک هایم را از چشمانم بیرون می کشد.
و گنجشک می پرد...
سلام. به فروشگاه اینترنتی کتاب و CD آدینه بوک با تحویل رایگان هم سر بزنید.