چشم هاش به غربت بی انتهای جاده دوخته شده بود و دستهاش پر از خالی تنهایی...
درخت ها تنها شاهدان سریال تکراری سر نوشتش بودند.
درختانی باران خورده٬
که چشم های خیس خود را به پاهای مردی دوخته بودند٬
که «صبور ٬ سنگین و سرگردان»* از کنار آنها می گذشت.
کسی چه می داند؟
شاید این درخت ها بودند که به آرامی از رویای مرد گذر می کردند!
ده هزار و یک... ده هزار و دو... ده هزار و سه... یک نفس عمیق٬
و ادامه ی شمارش قدم هاش تا لب «هیچ»!
* ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ٬ فروغ فرخزاد
سلام.
نوشته های فروغ قشنگن اما یه حدودایی نا امیدی توشون هست.
یه مدت هست که رو آوردی به شعرای فروغ!!! من که همیشه سهراب رو با امید به زندگی و عشق به فروغ ترجیح میدم.
همیشه شاد ببینمت.
بعدشم نگران نباش. به همین زودیا برمیگردی و مادر و پدر رو بعد دو ماه می بینی. درست مثل سحر ما!!!
در پناه خدا
سه ماه!