وقتی بهار ٬
در بستر نرم ابر ٬
با آسمان تیره ی دلگیر٬
همخوابه شد،
باران گرفت!
و باران بر گونه های زمین بارید
و جاری شد
و رفت
تا وعده گاه دریا ...
و لبهای خیسش را
بر لبهای زلال دریا گذاشت
و با یک بوسه
همه ی بی کرانی دریا را
چشید و دریا شد!
...
بهار رفت
و باران
دریا شد و... ماندگار!
باران....
خزان چشم طراوت دوباره می آید...
دلم گرفته هوای نگاه من ابریست...
خدای من چقدر ساده اشک می ریزم!
دلم اسیر عروب سیاه تنهاییست!
خیلی وقته دلم گرفته....
یه سنگ صبور شاید! اما مگه حرفی واسه گفتن هست؟؟؟؟
شاد باشی داداش گلم
سلام.
دیدگاه تو در این نوشته به معنای حقیقی ادبیاتی غرب «رمانتیک» بود!
موفق باشی لوطی!
خداحافظ
درود.از اولین و اخرین دیدار یکماه گذشته .عجیبه چون هنوز ..هیچی دوست دارم دیدمت بهت بگم ..بابا این عزیز دلم که منو میخواست تبعید کنه سیارک ب... تو یه چیزی بگو...کجایی خبر بده..
راستی یه نفرو معرفی کردم .به دیدار شبانه بیا..
عزییییییییییییییییییییییییییییییزمی.
بدرود
خانه ای ساخته ایم سایبانش همه عشق و فرشش همه تکرار صفا.و....
چطوری مرد؟خوبی ...
بیا مرا ببین