"صدای زنگ قافله را می شنوی؟
...
راه از شب آغاز شد ، به آفتاب رسید و اکنون از مرز تاریکی می گذرد..."
«سهراب سپهری»
بچه که هستی فقط دلت می خواد بزرگ شی! وقتی آدم بزرگا بهت میگن «بچه» خیلی شاکی میشی!
بزرگ که میشی حسرت بچگی هاتو می خوری... دلت می خواد واسه یه روزم که شده برگردی به دوران کودکی!
دیگه دلت نمی خواد پیر شی! از پیری می ترسی...ترسش مث خوره میفته به جونت... وقتی یه آدم پیر ازکارافتاده رو می بینی بیشتر از این که دلت واسه اون بسوزه واسه خودت نگران میشی!
زندگی بیشتر آدما تو همین سه تا «حس» خلاصه میشه...
«شوق رسیدن به بلوغ... حسرت ازدست رفتن کودکی...و ترس از پیری ! »
کودکی...
من دلم واسه کودکی تنگ میشه اما حاضر نیستم حتی یه لحظه بچه بشم!
اون موقع ها یه دختر بچه ی شاد شیطون مامانی بودم که هرچند با ادب بود و احترام همه رو نگه می داشت اما از بس سرزنده بود از دیوار راست بالا می رفت! یه شیطون بلای به تمام معنا!!
آخ که دلم واسه اونموقع ها تنگ شده!!
اما الآن...
حسرت اون موقع ها رو نمی خورم. هرچند آلانم برام خیلی دلچسب نیست!
ترس از آینده....
اگه بگم نه دروغ گفتم!
از روز تولدم این حس رو داشتم!
حس بدیه! نه؟
خواستم بهش فکر نکنم نشد!
دوس ندارم بیشتر از ۴۰ سال اینجا بمونم...
آخه...
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک...
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم!
آقا مهدی فرزاد به قربونت اصلا نترس من همیشه باهاتم قربونت/فرزاد
سلام رفیق قدیمی خوبی سال نو مبارک حالا من نیستم شما نباید یه سری به وبلاگ من بزنی راستی امیدوارم سال خوبی داشته باشی من نمیدونستم تغییر وب دادی امروز اومدم وبلاگت دیدم وب جدیدت رو راه انداختی تبریک میگم همین الان میرم لینکش رو تو وبلاگم بذارم کنار لینک قبلت... سر بزن مهدی جان به خدا من شرمنده ام که خیلی وقته به شما سر نزدم ببخش دیگه تو این سال... خیلی حرف دارم دوباره میام حرفهام رو میگم.... موفق باشی
بابا زود تر بنویس دیگه ما مردیم از بس با اهل و عیال پا میشیم میام اما هیچ زود باش / قربونت فرزاد
در روانشناسی معروف است که: انسان هر ۱۰ سال یک بار می میرد و انسانی تازه متولد می شود که فردیت نفر قبلی را ندارد و کاملآ شخصی دیگر است... به یاد شعر Lady Lazarus از Sylvia Plath افتادم که در آن شاعر آرزو داشت خودکشی کند و البته این چیزی صرفآ روانی و ذهنی است. پس اگر می خواهیم رشد کنیم باید خراب کنیم و خانه ای نو بر پا...