‹بودن از انحصار خبر بیرون است...چه کار دارم کوتوله ها چه شدند؟چه کاره شدند؟ کجا هستند؟!...›*
آنقدر شیرین بود که... دلم را زد!
یکی گفت:‹از این سیب ها بخور،خوب می شوی!›
خوردم اما...
هنوز دست هام بوی خورشید می داد، نفس هام بوی خدا.
کفش ته مانده ی تلاشم بود در راه انکار هبوط!**
بزرگ شدم اما کفش هام ...!
بی کفش که شدم خدا هم گم شد!
حباب های زشت و بدترکیب،انگار که آتشفشان صورتم داشت فوران می کرد!
فوران نفرت،فوران احساس،فوران حسرت...
بلوغ تلخ بود، زهر مار بود،شاید دوباره سیب...!
آه! همیشه دلم برای "ندانستگی" تنگ شده است.
راستی! شما...شما سیب ندارید؟!
پایان بازی من...آدم ٬ به درخواست President Evil
................................................................
اتوبوس در جریان ٬
و فکرهای پریشان من٬
از پشت شیشه ی بخارگرفته٬
شهری می بینم
سرما خورده!
با انگشتان لاغرم٬
در آسمان مه آلود شیشه ای٬
خورشید می کشم٬
شاید گرم شود
شهر من!