-
ملا نصرالدین
دوشنبه 28 تیرماه سال 1389 04:09
« ای برادران مسلمان٬ هنگامی که سخن خنده داری از من شنیدید و دهن خود را به هوا باز کرده و چشم ها را بر هم نهاده آنقدر قاه قاه خندید که از خنده روده بر شدید و به جای دستمال چشم ها را با دامن خود پاک کرده و لعنت به شیطان گفتید... گمان نکنید که به ملانصرالدین می خندید ... ای برادران مسلمان٬ اگر می خواهید بدانید که به که...
-
این ره که تو می روی...!*
یکشنبه 6 تیرماه سال 1389 20:41
زن ایستاده بود. من هم. من آرام بودم و به شکوه خانه می نگریستم؛ به طواف پروانه وار مردمی که همه یک رنگ بودند. زن اما آرام نبود. تمام وجودش مضطرب بود و نگران،تنها گذر کاروان را نظاره می کرد. فریاد های "الله اکبر" انگار بر تشویش زن می افزود. گویی درمانده بود و کمک می خواست. مردی از کاروان جدا شد و به کنار زن...
-
هر شب... تنهایی! *
سهشنبه 18 خردادماه سال 1389 02:47
عطیه: Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 حمید! ... حمید! حمید: بله! عطیه: Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 امشب خیلی اذیتت کردم. حمید: بله! عطیه: Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 قول می دی هر وقت دیگه...
-
چه ساده دیر می شود!
دوشنبه 17 خردادماه سال 1389 01:54
مرد٬ دوباره روی ساعتش نگاه٬ چه ساده دیر می شود! درست مثل لحظه ای که فکر می کنی زمان همیشه مال توست٬ و او همیشه٬ هرکجا٬ کنار تو ؛ درست مثل ساعتی کنار هم و چای روی میز٬ میان گفتگوی گرمتان٬ نخورده سرد می شود٬ چه ساده سرد می شود تمام لحظه هایتان ؛ به ساعتی که بی خبر برای گفتگو میان مرد و مردمان دیگری گذشت٬ که بودشان٬...
-
دوباره می شود؟
یکشنبه 9 خردادماه سال 1389 20:51
سلام بانو! دوباره واژه شد تمام خط اتصال من به تو! دوباره حرف٬ حرف این کلید های گرم روی میز٬ و ما دوباره صفر و یک... فقط همین! سکوت می کنی تداعی تمام روزهای بی تو می شود٬ نگاه می کنی دلم دوباره تازه می شود٬ و حرف می زنی٬ نمی زنی٬ نیاز نیست٬ تمام حرف ما دوباره این صدای تق تق کلید های صفحه می شود. و صفحه تازه می شود ......
-
بازی یلدا و من...آدم!
یکشنبه 17 دیماه سال 1385 10:03
‹بودن از انحصار خبر بیرون است...چه کار دارم کوتوله ها چه شدند؟چه کاره شدند؟ کجا هستند؟!...› * داستان من از "ندانستگی" شروع شد. شیرین ترین لحظه های عمرم. آنقدر شیرین بود که... دلم را زد! یکی گفت:‹از این سیب ها بخور،خوب می شوی!› خوردم اما... کودکی ام با "کفش" گذشت. کفش که بود، دلهره نبود. هنوز دست هام بوی خورشید می داد،...
-
خورشید روی شیشه...
دوشنبه 11 دیماه سال 1385 13:20
اتوبوس در جریان ٬ و فکرهای پریشان من٬ از پشت شیشه ی بخارگرفته٬ شهری می بینم سرما خورده ! با انگشتان لاغرم٬ در آسمان مه آلود شیشه ای٬ خورشید می کشم٬ شاید گرم شود شهر من!
-
باران...
شنبه 18 شهریورماه سال 1385 04:26
وقتی بهار ٬ در بستر نرم ابر ٬ با آسمان تیره ی دلگیر٬ همخوابه شد، باران گرفت! و باران بر گونه های زمین بارید و جاری شد و رفت تا وعده گاه دریا ... و لبهای خیسش را بر لبهای زلال دریا گذاشت و با یک بوسه همه ی بی کرانی دریا را چشید و دریا شد! ... بهار رفت و باران دریا شد و... ماندگار !
-
بخوان...!
سهشنبه 31 مردادماه سال 1385 03:18
بخوان! تنها تو بخوان! چرا که آن ها خواندن نمی دانند. راه دراز است و آسمان بی قرار. شاید باران ببارد! بخوان! که اگر نخوانی نوح در طوفان گم می شود. اگر نخوانی مسیح مصلوب می میرد! و دم مسیحای او هم... اگر نخوانی «خنجر» سرکش می شود! بخوان که اسماعیل ها چشم به راه نوازش پدرند! موسی در ‹طور› سرگردان است و «گوساله»، قبله ی...
-
دروغ آینه ها
سهشنبه 24 مردادماه سال 1385 01:41
روبروی آینه نشسته ام و می بینم پدرم را با همان طراوت پژمرده همان جوانی سالخورده و همان پنج خط موازی روی پیشانی اش که با دهان آینه فریاد می زنند: "من پنجاه ساله ام!" اما نه انگار نگاهم آینه را دروغ می داند چشمانم را به روی آینه می بندم به یاد فریاد های آن پسرک چوپان٬ که مردمان را با گرگ های دروغینش به سخره می گرفت٬ جار...
-
من از کجا می آیم؟
یکشنبه 1 مردادماه سال 1385 02:16
دستم به آسمان نمی رسد، کفش هایم را می پوشم. دیگر پاهایم به زمین نمی رسد! من از کجا می آیم؟! بین آسمان و زمین، خانه نیست، ابر هست، باد هست، باران هست، خدا نیست! من از کجا می آیم؟ می گویند: ‹گاهی وسوسه ماه را به درون مرداب می کشد.› وسوسه؟ ماه؟ مرداب؟ پاهایم را از کفش بیرون می آورم. به زمین می رسم، اما دیگر... دستم به...
-
ی...ا...د
پنجشنبه 15 تیرماه سال 1385 02:25
...دیگر می دانم از حنا بستن برگ بابونه پاییز نمی آید، پروانه می آید، ماه می آید، وقت ملایم روشن، وقت ملایم نزدیک، وقت ملایم بوسه، باران، باران بوسه و بعد که وقت ملایم یادها از یادمان نمی رود. ‹سید علی صالحی›
-
ادامه ی همان حرف آشنا...
دوشنبه 29 خردادماه سال 1385 17:55
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد ٬ و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو ٬ خواب مرا می روبد... سهراب ....... فقط دو نفر بودند٬ تمام شب پیش یکیشان گیسوان آن دیگری را می بافت همه ی حرفشان از هوای چیزی شبیه فردا بود٬ یعنی همین امروز عجیب ما که در میان نیستند فقط دو نفر بودند٬ یکیشان تمام شب از چیزی شبیه شب...
-
مردی که از کنار درختان خیس می گذرد...*
پنجشنبه 25 خردادماه سال 1385 20:12
چشم هاش به غربت بی انتهای جاده دوخته شده بود و دستهاش پر از خالی تنهایی... درخت ها تنها شاهدان سریال تکراری سر نوشتش بودند. درختانی باران خورده٬ که چشم های خیس خود را به پاهای مردی دوخته بودند٬ که «صبور ٬ سنگین و سرگردان» * از کنار آنها می گذشت. کسی چه می داند؟ شاید این درخت ها بودند که به آرامی از رویای مرد گذر می...
-
از من تا من...
پنجشنبه 18 خردادماه سال 1385 09:28
« هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.» فروغ گر من مسیح بودم... وقتی که درد از سرزمین غربت از تپه ی بلند میعاد می آید وقتی که درد بوی غریب غربت دارد و مرد درد خود را با درد ناشناس تصلیب می سنجد حس حقارتی با خشم و نفرت کشنده ای از خود با جان مرد درد گلاویز می شود گر من مسیح بودم گر من...
-
چشم چرانی ممنوع! امضا... آغا محمد خان.
دوشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1385 14:24
ستاره ها چشم های آسمانند٬ دریا ها چشم های زمین٬ و انسان ها چشم های خدا... شب ... چشم چرانی ستاره ها در دشت آسمان ٬ و اشکهای شور دریاها بر گونه های سرخ و سپید زمین٬ و خواب خدا در چشم های آدم٬ و چشم های آدم... چه تماشایی است!
-
تو را می خوانم!
یکشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1385 07:51
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود! شاید عجیب باشد٬ اما٬ مردی که سال هاست در انتظار آمدن مرد دیگری است٬ گاهی دلش برای خودش تنگ می شود! «محمد علی بهمنی» تو را می خوانم ! تو را می خوانم که خواندنت تداعی ترانه های عاشقانه ی ایام شباب است و یادت٬ روشنی بخش خاطر سرد و تاریک بی کسی. تو را می خوانم که خواندنی ترین شعر روزگاری و...
-
درود عشق
جمعه 25 فروردینماه سال 1385 20:46
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد،از پی اش بروید ،هرچند راهش سخت و ناهموار باشد. هنگامی که با بالهایش شمارا در بر میگیرد تسلیمش شوید گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروهتان کند. وقتی با شما سخن میگوید ،باورش کنید گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد،همانگونه که باد شمال باغ را بی بر میکند،زیرا عشق...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1385 10:48
هر بار که پنجره ی قلبم را می گشایم ٬ گنجشک یاد تو به هوای دانه روبرویم می نشیند. من و گنجشک٬ چشم در چشم هم به تو می اندیشیم. می پرسم: «به چه فکر می کنی؟!» می خواند:«به روزی که خودش دانه های محبت را کنار پنجره ی دیدار٬ برای من می پاشد.» شوقی غم آلود اشک هایم را از چشمانم بیرون می کشد. و گنجشک می پرد...
-
...
پنجشنبه 11 اسفندماه سال 1384 10:11
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را زمیان از نو فلک دگر همی ساختمی کازاده به کام دل رسیدی آسان «خیام»
-
تو میدمی و آفتاب می شود...!
یکشنبه 11 دیماه سال 1384 11:31
۱۵ دی ...هفتاد و یکمین سالروز تولد کسی که مثل هیچکس نبود ... به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد به جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودند به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر می کردند به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای من به هدیه می آوردند به مادرم که در آینه زندگی میکرد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 مهرماه سال 1384 13:30
سیزده نکته ی مهم در مورد "زندگی" و "عشق" از گابریل گارسیا مارکز : یک. دوستت دارم, نه به خاطر شخصیت تو, بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام بودن با تو پیدا می کنم. دو. هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود. سه. اگر کسی تو را آن گونه که می خواهی دوست ندارد, به این معنی نیست...
-
لیوان را بشکن !
چهارشنبه 2 شهریورماه سال 1384 01:43
«ما از ترس شکستن است که الفبای آینه را بر سنگ نوشته ایم.» سیدعلی صالحی ... چرا خیلی از ما آدم ها از این که دست به کاری «غیرمعمول» بزنیم می ترسیم؟ یا بهتره بگم از کارهای «نامتعارف» دوری می کنیم؟! خیلی از ماها، زمانی که می خوایم دست به کاری بزنیم ، به اولین چیزی که توجه می کنیم، «نگاه دیگرانه» ! تا حالا شده تو یه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 مردادماه سال 1384 02:39
« و بار دیگر ، در زیر آسمان "مزامیر"، در آن سفر که لب رودخانه ی "بابل" به هوش آمدم، نوای بربط خاموش بود و خوب گوش که دادم، صدای گریه می آمد و چند بربط بی تاب به شاخه های تر بید تاب می خوردند. » مسافر ــــ سهراب سپهری ...* کنار رود پیدرا نشستم و لبخند زدم. ادامه داد: <عشق تو مرا نجات داد و به رویاهام برگرداند.>...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 مردادماه سال 1384 03:25
دورها آوایی است که مرا می خواند...! «سهراب» تو مسیر زندگی همیشه نگاهت به "مقصد" باشه! اما ... هر از گاهی هم چشمات و از مقصد بردار ، دو سه تا پلک بزن و یه نگاه به چند قدمی خودت بنداز...! ... سفر بی خطر! ****************** ! کبوترانه هم به روز شد
-
چرخه ی عشق...
چهارشنبه 8 تیرماه سال 1384 15:13
یک روز صبح ، کشاورزی در صومعه ای را زد. راهب در را باز کرد و کشاورز خوشه ی انگور بزرگی را به طرفش دراز کرد. -« برادر دربان عزیز ، این بهترین محصول تاکستانم است. آمده ام تا هدیه اش بدهم به شما.» -« ممنونم! الان برای پدر روحانی می برمش، حتما خیلی خوشحال می شود.» -« نه، این را برای شما آورده ام.» -« برای من؟ من که قابل...
-
فقط تو بخوان!
دوشنبه 16 خردادماه سال 1384 11:00
سلام! از حالم مپرس ، چیزی میان فاصله سکوت پنجره و بغض آسمانم. از پشت پرچین نگاهت، نگاهم را به میهمانی باکرگی چشمانت بردی و حالا... دلم منتظر عروس لحظه های سبزی است ، که با اسبی سپید، به سوی خاطرات از یاد رفته اش می تازد. هی... تو برده از من قرار! هر از گاهی هم نیم نگاهی به این زخم خورده ی نیمه جان بینداز! آن روزها که...
-
شاید دوباره فردا...
چهارشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1384 18:39
غروب است. مرد با شور و اشتیاق از خانه بیرون می آید. «یک کوچه ی تنگ٬ عابری خسته از دم و بازدم دود سیگار ٬ کودکی بادبادک به دست ٬ گربه ای روی دیوار همسایه ٬ ذرات معلق مرگ در هوا ٬ و سکوت ... سکوت... و باز هم سکوت!» مرد ٬تنها٬خسته و افسرده به خانه برمی گردد. شاید دوباره فردا...!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1384 09:59
اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند، فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید، فرض که بعضی از اینجا دور، حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند، با رویاهامان چه می کنند ؟! «سیدعلی صالحی» اخبار دانشگاه : * جو کنونی حاکم بر دانشگاه اصلا قابل تحمل نیست! خسته کننده و خفقان آور ... ** هفته ی پیش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 فروردینماه سال 1384 02:34
"صدای زنگ قافله را می شنوی؟ ... راه از شب آغاز شد ، به آفتاب رسید و اکنون از مرز تاریکی می گذرد..." «سهراب سپهری» بچه که هستی فقط دلت می خواد بزرگ شی! وقتی آدم بزرگا بهت میگن «بچه» خیلی شاکی میشی! بزرگ که میشی حسرت بچگی هاتو می خوری... دلت می خواد واسه یه روزم که شده برگردی به دوران کودکی! دیگه دلت نمی خواد پیر شی!...