..."تو اخترک بعدی « مِی خواره ای » می نشست . دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد.به میخواره که صمٌ بکم پشت یک مشت بطری خالی و یکی دو تا بطری پر نشسته بود گفت :
«چه کار داری می کنی؟ »
میخواره با لحن غمزده ای جواب داد :
«می میزنم .»
شهریار کوچولو پرسید :
« مِی میزنی که چی؟»
میخواره جواب داد:
« که فراموش کنم.»
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید :
« که چی را فراموش کنی؟ »
میخواره همان طور که سرش را می انداخت پایین گفت :
« سرشکستگیم را .»
شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند پرسید :
« سرشکستگی از چی ؟ »
میخواره جواب داد :
« سرشکستگی ِ میخواره بودنم را. »
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریارکوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همانجور که می رفت تو دلش می گفت :
« این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند !»"... *
...
* «شازده کوچولو» نوشته ی «آنتوان دوسنت اگزوپری» ، ترجمه ی «احمد شاملو» ، انتشارات نگاه.