اتوبوس در جریان ٬
و فکرهای پریشان من٬
از پشت شیشه ی بخارگرفته٬
شهری می بینم
سرما خورده!
با انگشتان لاغرم٬
در آسمان مه آلود شیشه ای٬
خورشید می کشم٬
شاید گرم شود
شهر من!
وقتی بهار ٬
در بستر نرم ابر ٬
با آسمان تیره ی دلگیر٬
همخوابه شد،
باران گرفت!
و باران بر گونه های زمین بارید
و جاری شد
و رفت
تا وعده گاه دریا ...
و لبهای خیسش را
بر لبهای زلال دریا گذاشت
و با یک بوسه
همه ی بی کرانی دریا را
چشید و دریا شد!
...
بهار رفت
و باران
دریا شد و... ماندگار!
بخوان!
تنها تو بخوان!
چرا که آن ها
خواندن نمی دانند.
راه دراز است
و آسمان بی قرار.
شاید باران ببارد!
بخوان!
که اگر نخوانی
نوح در طوفان گم می شود.
اگر نخوانی
مسیح مصلوب می میرد!
و دم مسیحای او هم...
اگر نخوانی
«خنجر» سرکش می شود!
بخوان که
اسماعیل ها چشم به راه نوازش پدرند!
موسی در ‹طور› سرگردان است
و «گوساله»،
قبله ی گاو های بنی اسرائیل!
اگر نخوانی
روح سرگشته را
حرارت «تکلیم» ذوب می کند.
بخوان!
تنها تو بخوان!
«نور»
استوار ایستاده است
و ‹حرا› در سینه اش
اینک
قلب ‹حرا› تویی!
بخوان
که خواندن تو
ضربان زندگی است!