X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1385
از من تا من...

   

«هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.»    فروغ

 

گر من مسیح بودم...

وقتی که درد
از سرزمین غربت
از تپه ی بلند میعاد می آید
وقتی که درد
 بوی غریب غربت دارد
و مرد درد خود را
با درد ناشناس تصلیب می سنجد
حس حقارتی با خشم
و نفرت کشنده ای از خود
با جان مرد درد گلاویز می شود
گر من مسیح بودم
گر من صلیب سنگینم را
تا انتهای تپه ی موعود
بر دوش می کشاندم
و زخم چارمیخ
و چار میخ درد
تصویر های دنیا را در چشمم
مغشوش می کرد
آیا غرور مغرور و سربلندم
مثل عقاب پیری در اوج چرخ
آرام
با تشنج وحشت
آرام ره به گستره ی مرگ می گشود ؟
و درد٬درد سهمناک گریه نمی شد؟
و دستهای پاک گرفتارم
و دستهای سرخ شفیعم
سوی نگاه سرد ستمگر
به التجا دراز نمی ماند ؟
گر من مسیح بودم بر تپه ی صلیب
بر تپه ی شکنجه شقاوت درد
بر تپه ی تحمل٬برتپه ی تبسم آیا
خورشید صبح
که میش های گرسنه را
سبزای پهن جلگه عطا می کند
و چشم های خشک مرا
در شبنم زلال شقایق می شوید٬
پاهای ناتوان ایمانم را
در باتلاق های پشیمانی
یک لحظه سست نمی کرد ؟
و آهوان رعنا بر آبشخور
در من قساوت خون
خون و شکار را
آیا دوباره زنده نمی کردند؟
آیا دوباره پهنه ی آزادی
آن کوچه های انبوه با چشم های باز محتضر
مشتاق آیه های درخشانم
آن چشم های مضطرب کودن
لب های نیمه باز حیرت زده
آن عاشقان مبروص
مشتاق یک کلام تبرک
مشتاق لمس شافی دستانم
آن دشت های ملتهب
مشتاق بوسه ها به کف پای پاک من
آن ساحل زمردی اردن
با دختران گازر جنجالگر
آیا مرا فریب نمی دادند
تا لحظه های ‌آخر بار امانتم را بگذارم
تا فیض درد را به آسان بسپارم
تا خنده های وحشی شیطان را
در قصر با شکوه فلک ها طنین دهم
تا دوست را
اگر چه در آشوب درد رهایم کرد
تا دوست را آری
غمگین و شرمسار ببینم ؟
...                                                              زنده یاد منوچهر آتشی